تا الان كه اينجا وبلاگ نبوده . بيشتر يه جائي بوده براي تخليه رواني خودم . اونم چند ماه يه دفعه . پس سعي ميكنم هم يه دستي به سر و روي اينجا بكشم . چهار تا مطلب بدردبخور بزارم و چند نفر رو توي ليستم بيارم . مثل بقيه وبلاگ ها پيوند بزارم و برم سر بزنم . شايد منم تونستم مثل بقيه باشم . شايد ...
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/11/02ساعت 13:30  توسط آرمان
|
انگار همين ديروز بود اومد نوشتم امشب شب تولدمه ...
اما انگار يكسال عوض شده و تو تاريخ هائي كه گوشه كاغذ ها ميزنم بجاي ۸۵ مينويسم ۸۶ ...
ديگه همه چي واسم علي السويه شده ....
داشت يادم ميرفت ...
امشب شب تولدشه ....
+ نوشته شده در شنبه
1386/02/15ساعت 21:26  توسط آرمان
|
آهاي آدما !
واسه چي زنده اين ؟
واسه چي دارين زور ميزنين ؟ واسه چي دارين صبحتون رو شب ميكنين و شب تا صبحم خستگي ميگيرين تا فردا دوباره همون كاراي امروز رو بكنين ؟
كه چي بشه ؟
كه كجا رو بگيرين ؟ به چي برسين ؟
تا حالا هيچ فكرشو كردين ؟ اصلن نشستين فكر كنين واسه چي نفس ميكشين ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه
1385/11/25ساعت 23:9  توسط آرمان
|
چي شد به فكر وبلاگ افتادي . نونت نبود ؟ آبت نبود ؟
انقد بد بختي و فكر مشغولي داري كه ديگه نبايد به فكر اين فانتزي بازي ها باشي .
وقتي نميدوني اصلن كسي اينجا مياد يا نه . وقتي نميدوني اصلن اينائي كه اينجا مينويسي كسي ميخونه يا نه . وقتي نميدوني اصلن كسي آدرس خونت رو بلده يانه . وقتي نميدوني بقيه در موردت چي فكر ميكنن . وقتي .....................
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/11/05ساعت 22:45  توسط آرمان
|
راستش امشب شب تولدمه . انقد دلم گرفته بود انقد دلم گرفته بود كه فقط دوست داشتم يه جوري سر خودم رو گرم كنم . نميخواستم به هيچي فكر كنم . نه ميخوام فكر كنم كه پارسال اين موقع چه شبي بود و نه ميخوام فك كنم سال ديگه چه شبي خواهد بود . ميخوام امشب فكر نكنم . فقط همين.
خوب امشب هم اينجوري گذشت . كلي طول كشيد تا با اينور اون ور زدن تونستم دست پا شيكسته يه وبلاگ واسه خودم درست كنم . سرم گرم بود . خدا رو شكر .
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/10/24ساعت 21:57  توسط آرمان
|